تبليغاتX
یه دختر بزرگ بزرگ/توی یه دنیای بزرگ بزرگ - بالاخره یه فرصتی شد بیام بآپم! (یاد دانشگاه کرمانشاه)

یه دختر بزرگ بزرگ/توی یه دنیای بزرگ بزرگ

مردها تنها مشکلی هستند که زنها دارند!

بالاخره یه فرصتی شد بیام بآپم! (یاد دانشگاه کرمانشاه)

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!

بالاخره یه فرصتی شد بیام بآپم!

سلام. خوبین همگی؟ این مدت که منو نمیدیدین، بهتون خوش گذشت؟ حدود یه ماه شد! من تو این یه ماه کلی شلوغ پلوغ بودم! اولین بارم بود که ترم تابستونه میگرفتم، اونم توی شهر بزرگ و شلوغی مثل کرمانشاه! واسه من تجربه جالبی بود! در کل راضی بودم، اما در جزء!!! جای تعریفی نداشت!

با دیدن دانشگاه کرمانشاه، فهمیدم که باید دانشگاه دزفول رو قاب طلا بگیریم! رئیسشون از اون مردای "اِوا خواهری!"، با یه صورت تپل و لپای قلمبه و قرمز، که وقتی میری باهاش حرف بزنی فقط قربون صَدَقت میره! و هیچی از مدیریت سرش نمیشه! کارمنداشون هم که تو قسمت اداری مردا و زنا یکی درمیون نشستن و هر کدومشون با بغلیش مشغوله! مدیرگروه فیزیک هم که به قول دانشجواشون:"فقط بلده منچ بازی کنه!" استاد هم که در آپ قبلی معرف حضورتون قرار گرفتن! دیگه سلف و خدمه و کلاسای کثیف و فضای سبز بی ریخت و غیره بماند!

تنها خوبی این دانشگاه، آزاد بودن چادر پوشیدن دخترا بود! و دیگر هیچ!

و یه شباهت هم با دانشگاه خودمون داشت ... اگه گفتین چی؟!؟ ... ((حراست)) ... گیر دادنای الکی و بیخود عین دز ...

هفته ی سوم که رفتم دانشگاه، خانوم حراستیه گفت:"خانوم تیپ شما اصلن مناسب دانشگاه نیس!" ... بعد از سه هفته! ... تازه چشاشون باز شده و منو دیدن! ... و منم از اونجایی که مانتویی مناسبتر از این واسه دانشگاه نداشتم! مجبور به استفاده از حجاب برتر (یعنی چادر) شدم ... نکبتای عوضی ... حسابی حالمو گرفتن ... کلی هم سفارش کرد که:" خانوم، تو محیط دانشگاه اصلن چادرو از سرت در نیاری ها!" ... من:"چشم!" ... اما ... اما ... خروج از اتاق حراست ... بعد ... چادر، پـــــَــــــــــــــــــــر...!!!

دیدی تورو خدا ...

از لطف داشتن اخوی که محرومیم (شکر خدا!) ...

از بابا هم که شانس آوردیم! ...

آغامون(الهی قربونش برم که اینقدر ماهه) هم که از تیپمون راضی و خشنود می باشد!!...

حالا که حراست دم در خونه کارمون نداره، این عوضیا ول کن نیستن!

ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا!

برس بــــه داد دل مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

این از دانشگاه ... ترم من که دیگه تموم شد، هفته دیگه هم میرم واسه امتحانا، بعدش دیگه خلاص!

چند وقت پیشا یه وبلاگ پیدا کردم که فکر می کنم مال یه دختر دزفولی بود که توی این دانشگاه درس می خوند. آخرین آپش مال سال 84 بود. احتمالا لو رفته که دیگه ننوشته. اونم افشاگری های جالبی از این دانشگاه و رئیس و کارمنداش نوشته! بخونیدش. جالبه!

 

خوش و خرم باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:7  توسط انتظار  |