چشم
پسر: مطمئنی که میخوای با من ازدواج کنی؟
دختر : بهت قول می دم .
پسر : حتی با اینکه چشمهام نمی تونه ببینه ؟
دختر : آره . راستی اگه یک روز چشمهات خوب بشه ، باز هم حاضری با من ازدواج کنی ؟
پسر : شک نکن.
به پسر خبر دادند که دو چشم برای پیوند دادن به چشمان او پیدا شده . عمل به موفقیت انجام شد و پسر مشتاقانه منتظر دختر بود . دختر آمد و پسر با کمال شگفتی دید که دختر ، نابینا است .
دختر گفت : حالا بازهم حاضری با من ازدواج کنی ؟
پسر : نه .
دختر : اشکالی نداره .
دختر قبل از این که برود گفت : خدا حافظ اما این بار قول بده که مواظب چشمات باشی .
پسر گفت : نگران نباش .
دختر گفت : چرا ، جای نگرانی داره . درسته که حالا دو چشم عاریتی داری . اما مسئله اینه که معلوم شد ، تو با چشمها فقط نگاه می کنی ، نمی بینی .
دختر و پسرای گل سلام.![]()
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ روزگار به کامتون هست؟ ... ایشاالله که هست!![]()
با آپ قبلیم حال کردین؟
یه آپ ِ بدون جنجال!
... همه عین بچه های خوب و مودب اومدن نظر دادن!![]()
با پوزش از دوستایی که نظر دادن و باید جواب بگیرن!
چون بلاگفا خرابه و پنجره مربوط به کامنت ها باز نمیشه، من نمیتونم جوابتون رو بدم!![]()
می دونم که الان خیلیا یه نفس راحت می کِشن!!!
خب حق هم دارن! چون بعضی از این خیلیا من و حرفامو یه تهدید برای مردانگی شون می بینن!!!
(اما باید بدونن که اینا همه اش شوخی و کَل کَله.
)
بازم از همه ی شما، دوستای گلم مرسی که با تمام بی معرفتی من (نسبت به وبلاگای قشنگتون) بازم بهم سر میزنید.
و اون داستان قشنگه رو هم یکی از دوستای خیلی گلم برام فرستاده. همینجا ازش مرسی میشم و محکم می بوسمش!![]()
قربون همه تون
بای![]()
